شبهای تنهایی
راهی برای فرار از.......................
شبهای تنهایی
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
پنجشنبه 27 مهر ماه سال 1385

به من نگویید که دیگر امیدی نیست

به من نگویید که امروز پایانی بود برای همه چیز

لحظه به لحظه زندگی برایم همچون مرگی شده

گویی دیرگاهی ست که نفس هایم را به شماره نشسته ام

شب هایم را با درد صبح شدن به سر می برم٬ای کاش هیچ وقت سپیده دم فرا نمی رسید

تمام حرف ها ٬نصیحت ها برایم در ذهن همچون نسیمی شده که در لحظه اثرپذیر است

به دنبال راهی برای فرارم٬فرار از دست این آواهای هذیان وار

در میان انبوهی از کابوس ها به دنبال درمانی می گردم تا سپیده دم را نبینم

چه دردناک است اینکه درد را حس کنی و ندانی آن درد چیست

روزها قهقهه سرمی دهم و سپیده دم اشک رادر وجودم خفه می کنم

خاطرات٬سخنان ٬حرف ها ٬همه و همه برایم همچون رویایی دوردست به نظر می رسد

من به دنبال نشان از خودی که دیرزمانی ست آن را گم کرده ام می گردم

گویی درمان را نابود ساخته اند

زمان برایم تا کدامین لحظه درد را می کوبد؟

کاش می شد سرنوشت را از سر نوشت. . . !!!

دوشنبه 17 مهر ماه سال 1385

عذاب دل من

به عذابی که با زخم  و درد همراه است

زخم و دردی که از دوری تو بر جان و دلم نشسته

جان و دلی که همه در پای تو خاک شد

خاکی که در برابر راه تو کنار می رود که مبادا تو را آزرده کند

آری تو را وعده دادند به دوری و هجران

هجران از خود و خود

خودی که تو باشی و خودی که او باشد

اویی که تو را نادیده گرفت و رفت

رفتنی که دیگر بازگشتی ندارد

آری

رفت و تو را تنها گذارد در دنیایی که فقط تویی و خدا

دنیای عروسک های وحشی

گرگهای بیابانُ سنگهای روان

و دریاهای خاموش

کوه های ژست و چاههای مرتفع

در این دنیای وارونه در این دنیای بی معنی

به دنبال چه می گردی ؟

به دنبال وعده ای می گردی که تو را به آن دل خوش کردند

ولی تو نمی دانی که این وعده

همان آتش جهنم است

جهنم دوری از معشوق خود


دوشنبه 10 مهر ماه سال 1385

مرا در خلوت تنهاییم رها کنید

مرا در کلبه بی سقف عاشقیم رها کنید


 شیرینی عشق تلخ تر از هر زهر است

مرا در خاطرات تلخ حقیقت رها کنید


 عاشق شدن در این روزگار بی وفا حماقت است

مرا از این روزگار بی وفا جدا کنید


 ستاره امیدم دیگر چشمک نمی زند  بی نور است

مرا با سختی ویرانگر انتظار آشنا کنید


 من گرفتار سکوتم گرفتار غرور

مرا از میان این سکوت بیجان صدا کنید


 زندگی چون قفس است  قفسی با میله های سرد

کبوتر دلم را از این قفس چوبی محکم رها کنید


 ماهی بیچاره در سر فکر دریا دارد

او را از این تنگ کوچک بیست سانتی رها کنید


 در این زمانه دگر عشق دروغی بزرگ بیش نیست

از ما گذشته است فکری به حال نسلهای بعد ما کنید


 شاید شما نتونید دل شکسته مرا بجا کنید

اما میتونید برام دعا کنید و ای خدا خدا کنید


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18760


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها