شبهای تنهایی
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
راهی برای فرار از.......................
شبهای تنهایی
آرشیو
چهارشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1387

چه قدر امروز دلم تنگ است
چه قدر امروز دلم تنگ است و آسمان وسیع رویاهای من غمگین می بارد
چه قدر امروز دلم پر از قطره های باران است و می خواهد
قطره اشکهایش را حواله ی کوچه های شهر کند
چه قدر دلم می خواهد، زیر ناودانهای تهی از آشیانه هر پرنده بایستم
چه قدر دلم می خواهد
هوار برکشم، داد بزنم
آی کجاست بانوی من، کجاست؟
چه قدر امروز« بـاران» تند می بارد
چه قدر امروز خیابانهای شهر آرامند

چه قدر لذت می برم از تماشای مردمی که زیر طاقهای فرسوده ی شهر
نگران بارش باران و وسوسه های خیس آب و موهای شانه کرده شان هستند
و چه قدر لذت می برند از تماشای مرد دیوانه ای که تنها، غرورش را تسلیم باران
تند کرده است
چه قدر دلم می گیرد از نفس های سرد مردم
چه قدر دلم می گیرد از تماشای عشق های پوشالی مردم
عشق دخترکی که دستانش در دست مردی بیگانه بود
عشق دخترکی که ناخواسته به حراج لذت شبانه ی مرد بیگانه رفته بود
تکلیف شب چیست؟
آی من این را می پرسم: تکلیف شب چیست؟
تکلیف این همه سکوت و این همه طراوت شب چیست؟
چرا دختران شبانه آبستن می شوند؟
چرا عشق، تفاله ی هم آغوشی لذت شبانه می شود؟
چرا ضجّه های یک بیوه زن تنها، شبانه به گوش می رسد؟
چرا مزد زحمت روسپیان را شبانه در دست هاشان می گذارند؟

آه بانو ...
چه دارم می نویسم؟


چرا عشق را زیر باران تجربه نمی کنند؟
چرا عشق را در حریم نفسهای گرم و پرتپش نگاه های معصومانه پنهان نمی کنند؟
چرا عشق را نمی فهمند؟
چرا لذت می برند، از تماشای مردی که عشقش را زیر باران تجزیه می کند؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
من این را می پرسم: چرا؟


به همه سلام می کنم
به همه ی انسانهای هیجان دوست
به همه ی آدمهایی که زیر طاقهای فرسوده ی شهر
پوسیده اند
به همه ی آنهایی که به تماشای مرد دیوانه نشسته اند
به همه سلام می کنم
آی سلام، سلام، سلام!



آه که کسی سلامم را پاسخ نخواهد داد
کسی نگاهم را نخواهد دید
کسی نخواهد خواند
کسی نخواهد ماند
زیر ناودان می روم
زیر ناودانی که از آبشار پشت بام شیروانی می بارد
زیر ناودانی که آبشارش گل و لای دیروز آسمان آفتابی را دارد
«می خواهم خیس باران شوم»
می خواهم اشکهایم را زیر آبشار بارانی قایم کنم
می خواهم شعری بگویم
می خواهم شعر باران را زیر آبشار باران بگویم
آی «بارون می آد جارجار
دلـم پـُرِ زار، زار
بارون می آد های، های
آه می کشم وای، وای
»
و چه لذتی دارد تماشای خنده های مردم شهر که حواله بر شاعر دیوانه می کنند
از تمامی نگاهـها هیچ نگاهی آشنـای من نبود و
از تمامی هیاهو ها هیچ صدایی آشنای من نبود
از تمـامی خنده ها هیچ تبسمی آشنای من نبود
من تنها بودم و تنها می سرودم

سلام ، سلام
سلام تنهایی سلام
چه می نگری بر این ایام؟
جامه ات خیس آمد از باران
چه تنها دور مانده ای از یاران
آی سلام، سلام، سلام ...
و تنها کسی که به من تنها تن داده بود، تنهایی بود
پس
بدرود باران، بدرود یاران!
بدرود ابرهای تیره و مه آلوده ی باران!
بدرود دست ها و لبهای پر خنده ی یاران
من به آغوش «تنهایی» می روم
درب های چوبی اطاقم را چفت می بندم
دست گیره ی سرد آهنیش را محکم می اندازم
پنجره هایم را پر از پرده های سکوت و وهم می آویزم
و لبهایم را می بندم
تا که به غیر از من و تنهایی هیچ کس آنجا نباشد
تا به غیر از تنهایی هیچ کس را در آغوش نگیرم
تا که برای هیچ کس نباشم
تا که برای هیچ کس نخوانم
می خواهم در خواب رویاها خوشه ای باشم در دورترین صحرا
در دورترین سقف آسمان ستاره ای و
در عمیق ترین آب اقیانوس سنگ پاره ای
که روزی در دست های کودکی زیبا
قرار بود خانه ای گردد
در بازی های کودکانه ی کنار دریا
آه که چه ساده و چه زیبا مرا بر آب های دریای جوشان رها کرد و
چه ساده و زیبا در عمق اقیانوس غرق شده و غوطه می خورم!
سلام شقایق!
سلام بر تو ای شقایق دریا
سفرت به سلامت، بار و توشه ای بسته ای بر روی آبهای دریا
آفتاب نگران توست
همچنان که تو نگران آفتاب
سفرت به خیر ای ماهتاب!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 181917


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها